X
تبلیغات
رایتل

بن بست  چاپ

تاریخ : جمعه 27 آبان‌ماه سال 1390 در ساعت 05:13 ب.ظ

  

              

                      

به سوی مردم در حال رفت و آمد فریاد میزد:موز عسلی. شانزده سالش بود،اما بیشتر نشون می داد لاغر اندام و قد بلند با کپلی بزرگ که مثل یک وجود جدا از بدن که هیچ تناسبی با بقیه اندام  نداشت .

با دستهایش توجه مردم را به خود جلب می کرد: موز عسلی . ولی هیچ کس متوجه او نبود. بعضی حتی نگاه هم نمی کردند.صدای شکمش او را به خودش آورد صبحانه اش را به خواهر مریضش داده بود.هنوز نتوانسته بودند هیچ پولی برای معالجه اش دست وپا کنند دکتر می گفت :باید بیمارستان بستری و تحت نظر باشد .باید پول بیمارستان خواهرش را جور می کرد . بعد از مرگ پدرش اوضاعشون حسابی بهم ریخته بود . مادرش مجبور بود برای مخارج زندگی صبحها رخت چرکهای این و آن را بشوید . شبها هم دوخت ودوز لباسهاشان رو انجام بدهد . که با این کار اگر می توانست شکم خالی پنج، شش تا بچه رو سیر کند خیلی هنر کرده بود. چه برسه به نیازهای دیگرشان .بعدها دخترک که بچه بزرگ خانواده بود بواسطه یک فامیل که دلش بحال اینها می سوخت! توی کارخانه ریسندگی که در یک انباری قرار داشت مشغول بکار شد. اما بعد که سینه اش بخاطر گرد وغبارنخهای کارخانه خراب شد به موز فروشی رو آورد .

در همین لحظه مرد میان سالی به او نزدیک شد: موزهات چنده؟ دونه ای دویست وبنجاه تومن. موز هم می خری ؟ نه! گفتی این کوچیکا چند؟ اینا صدو پنجاه بزرگا دویست و پنجاه . منظورم خوشه شه . دوتا بیشتر ندارم . برای شما دوازده تومن. مرد با احتیاط گفت:من بیست تومن می دم قبوله ؟ دخترک گفت:نه گفتم دوازده هزار نه بیست هزار. مرد آهسته حرفش را تکرار کرد: من بیست هزار می دم قبوله؟

مثل اینکه تازه متوجه موضوعی شده باشه سریع و خشن جواب داد: نه آقا، و موز را از دست مرد گرفت.  برای چند ثانیه تصاویری از ذهن او می گذرد،چهره خواهر مریضش وسرفه های پیاپی او چیزی را در وجودش فرو ریخت و بی اختیار مثل اینکه کس دیگری بجای او حرف بزندرو به مرد فریاد زد:هی آقا موزت یادت رفت.

   

بندرعباس

مرداد78