X
تبلیغات
رایتل

زندگی به قلم وودی آلن  چاپ

تاریخ : دوشنبه 20 آذر‌ماه سال 1391 در ساعت 07:11 ب.ظ

در زندگی بعدی من میخواهم در جهت معکوس زندگی کنم !
با مردن شروع میکنی و میبینی که همه چیز خیلی عجیب است...
سپس بیدار میشوی و میبینی که در خانه سالمندان هستی!

 

یک داستان کوتاه  چاپ

تاریخ : شنبه 18 آذر‌ماه سال 1391 در ساعت 12:09 ق.ظ

زن:دوست ندارم . 

مرد:عادت میکنی. 

زن:اذیت میشم. 

مرد:اولش درد داره،جابازمیکنه. 

زن:نمیخوام درش بیار 

مرد:مطمئنی؟ 

زن:آره 

مرد:لطفا"یک کفش دیگه بدید!

تکلیف  چاپ

تاریخ : دوشنبه 6 آذر‌ماه سال 1391 در ساعت 08:39 ب.ظ

بوی پیاز داغ که در سرت کهنه شد

افکار جدید با ریشه هایی بلند

و کلماتی که گیر می کنند

در ته حلق

و توگیر می کنی

میان بهشت و دوزخی که نمی دانی

کدامش؟

بهشت دنیا یا بهشت آخرت

بوی پیاز داغ که در سرت

کهنه تر می شود

دیگر نه افکار جدید

و نه هیچ کلمه ای

در حلقت گیر نمی کند

دست را زیر

پیراهن بلند سفیدت می بری

انگشت درون حلقه فلزی قفل می شود

و حالا مطمئنی

که در این مکان مقدس

ضامن تا آخر کشیده خواهد شد!

مهر1388

نمیدانم از کیست ولی زیباست!  چاپ

تاریخ : یکشنبه 28 آبان‌ماه سال 1391 در ساعت 03:46 ب.ظ


 
 سخت آشفته و غمگین بودم…

 آنگه غضبناک زخود می پرسیدم:

بچه ها تنبل و چرا اینقدر بد اخلاقند...؟

دست کم میگیرند درس ومشق و تکالیف را چرا…؟

باید امروز یکی را بزنم،
 
اخم کنم و نخندم اصلا

تا بترسند از من

و حسابی ببرند…

خط کشی آوردم،

درهوا چرخاندم...

 چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید

مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !


اولی کامل بود،


دومی بدخط بود

بر سرش داد زدم...


سومی می لرزید...

خوب، گیر آوردم !!!

صید در دام افتاد

و به چنگ آمد زود...

دفتر مشق حسن گم شده بود

این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت

تو کجایی بچه؟؟؟

بله آقا، اینجا

همچنان می لرزید...

” پاک تنبل شده ای بچه بد ”

" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"

” ما نوشتیم آقا ”


بازکن دستت را...

خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم

او تقلا می کرد

چون نگاهش کردم

ناله سختی کرد...

گوشه ی صورت او قرمز شد

هق هقی کردو سپس ساکت شد...

همچنان می گریید...

مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله


ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد

زیر یک میز،کنار دیوار، 
دفتری پیدا کرد ……


گفت : آقا ایناهاش، 
دفتر مشق حسن


چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود

غرق در شرم و خجالت گشتم

جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود

سرخی گونه او، به کبودی گروید …..


صبح فردا دیدم

که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر

سوی من می آیند...


خجل و دل نگران، 
منتظر ماندم من

تا که حرفی بزنند

شکوه ای یا گله ای، 
یا که دعوا شاید


سخت در اندیشه ی آنان بودم

پدرش بعدِ سلام، 
گفت : لطفی بکنید، 
و حسن را بسپارید به ما ”


گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟

گفت : این خنگ خدا

وقتی از مدرسه برمی گشته

به زمین افتاده 
بچه ی سر به هوا، 
یا که دعوا کرده

قصه ای ساخته است

زیر ابرو وکنارچشمش، 
متورم شده است

درد سختی دارد، 
می بریمش دکتر 
با اجازه آقا …….


چشمم افتاد به چشم کودک...

غرق اندوه و تاثرگشتم


منِ شرمنده معلم بودم

لیک آن کودک خرد وکوچک

این چنین درس بزرگی می داد

بی کتاب ودفتر ….


من چه کوچک بودم

او چه اندازه بزرگ

به پدر نیز نگفت

آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم


عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم

من از آن روز معلم شده ام ….

او به من یاد بداد  درس زیبایی را...

که به هنگامه ی خشم

نه به دل تصمیمی

نه به لب دستوری

نه کنم تنبیهی

***

یا چرا اصلا من 
عصبانی باشم

با محبت شاید،
گرهی بگشایم


با خشونت هرگز...

          با خشونت هرگز...

                   با خشونت هرگز...
 

زبان بین المللی  چاپ

تاریخ : جمعه 19 آبان‌ماه سال 1391 در ساعت 01:29 ق.ظ

فلشها به سرعت افکار تاریکش را در رنگهای قرمز ،آبی وزرد  برای چند لحظه ای روشن می کردندکه چیزی شبیه نفس مبلی که ناگهان خود را روی آن رها کنی در کنار خود احساس کرد . سرش را چرخاند .دختری را دید که بازوبه بازوی او نشست . تاریکی اجازه نمیداد به خوبی ببیند.موهایی بلند و صورت استخوانیش آرایش شده بود. بلوز گل بهی آستین کوتاه چسبانی بتن داشت که سینه های کوچکش را بیشتر نمایان میکرد.نمی دانست چه طور توانسته بود در آن تاریکی سن او را حدس بزند اما به نظرش 22ساله میرسید .عجیب بودحسهای ناشناخته ای که تا بحال از وجود آنها خبری نداشت او را با درصد بالایی از هوشیاری همراهی میکردند.

موسیقی که قطع شد. نورهای تبلیغاتی با نوشته هایی برروی دیوار تابیدن گرفت. همان نور قرمز اولیه کافی بود تا نیم رخ آنها و نگاهشان در هم گره بخورد. برق چشمهای دختر در زیر نور آبی با لبخندی ملیح به نظرش زیبا رسید. نور زرد که شمارش معکوس را اعلام کرد،جمعیت با آن دم گرفتند.به روبه رو نگاه کرد حس عجیب ناشناخته به او میگفت خودش را به عمد در معرض نورقرارداده است. اینجا بود که صدای قناری وارش را شنید و با اینکه جمعیت را همراهی میکرد مانند مثلثی در گروه ارکستر درون گوشش تفکیک شد. با صدایش میتوانست پرواز کند ،سبک بشودآنقدر که روی ابرها بتواند قدم بزند. صداها و خنده ها در شروع مجدد موسیقی گم شدند و نگاه او متوجه آب پرتقال روی میز شد. لیوان را برداشت و تعارف کرد. نخورد . اصرارهای بیشتر را باناز جواب میداد. خواهش کرد،گرفت کمی نوشید وروی میز گذاشت.

 

اشباحی زیر نور فلاشهای رنگی و دود غلیظ دیده میشدند. موسیقی کر کننده ای در سالن می پیچید. صدایی نمی آمد حتی اگر کسی در کنارت از درد جان میداد نمی توانستی بشنوی . مگراینکه نزدیک گوشت فریاد بزند. فلاشها که قطع شدموسیقی آرام گرفت . حالا زیر رقص نورهای رنگی بلوز گل بهی با شلوار جین آبیش به هزار رنگ دیده میشد. سینه های گلابی شکل کوچکش در لرزشهای سرشانه تکان میخورد. انحنای اندامش با نرمشی حول یک محور نامریی   می پیچید و کمر باریک کوزه ای شکل اش به پائین تنه ای که برایش بزرگ مینمود جلوه ای خاص می بخشید.دوران های رو به پائین میتوانست دانه دانه استخوانهای بدنی را میان دو سنگ آسیابش به آهستگی خرد کند. هنگام  بلند شدن  آنرا به عقب پرتاب میکرد وبا نیرویی بیش از آنچه در توانش بود قوسی به انتهای کمرش میداد و به آرامی بالا میکشید. چقدر رقصیدن را دوست داشت . اما وقتی قرار باشد هر شب برقصی واز بدبختی کسی از تو خوشش نیاید ومجبور باشی تا صبح این کار را تکرارکنی کم کم میشوی الاغی که مجبور است چرخ آسیابی بزرگ را در هر وضعیتی بچرخاند. اما هرزگاهی در شلوغی جمعیت گریزی به بیرون میزد تا هوایی عوض کند و تازه می فهمید  از دود سیگارهای داخل سالن چه بوی تعفنی گرفته است. نفس عمیقی کشید و ریه هایش را پر کرد. صدای خنده وجیغ از سالن بیلیارد اورا بداخل کشید.

هنوز چوب را روی میز دراز نکرده بود. که دستی شانه اش را لمس کرد وقتی برگشت صدای سوت ممتدی درون گوشش پیچید . سنگینی وحشتناکی احساس کرد،ازدرد میخواست فریاد بزند وگریه کند اما بغضش را خورد. هیچ وقت نفهمید چرا مادرش همیشه او را به بهانه دیگران میزد.اگر چیزی درخانه کم بود، اگر طلبکاری می آمد،اگر بدهی زیاد میشد،اگر کسی مریض میشد،اگر اگر اگر. آخرین باری که گریه کرد شبی بود که با دل پیچه ای از خواب بیدار شد و بالا آورد، همه را بالا آورد حتی چیزهایی را که متعلق به خودش نبود و دست این زن که هیچ وقت نفهمید از کجا به موقع پیدایش میشد . جعبه کوچکی را جلویش انداخت. با چشمهای خیس و گونه ای سرخ که جای سه انگشت را به یادگار داشت به داخل سالن برگشت .همان موقع بود که از میان قیافه های تکراری هرشب چشمش به او افتاد تازه رسیده بود و هنوز هیچ کس کنارش نبود شاید باید از زن تشکر میکرد! درد گوشش را فراموش کرد چشمهایش را پاک کرد،جعبه پلاستیکی را در جیب فشرد و کنار او بازو به بازویش نشست.  

                                                                                  

                                                                                              * شهریور 84 *

 

<<    1       2       3       4       5       ...       14    >>