X
تبلیغات
رایتل

چشمهایش  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 10 شهریور‌ماه سال 1390 در ساعت 02:35 ب.ظ

ازقدیم میگویندکه عبور از دریا ی هرمز برای کسانی که مشکل یا ناراحتی دارند مفید است .

به ساحل رسیده بود ،کتانیهای سفید،اورا کشیده وآرام در امتداد اسکله به پیش می برد .سکوت و آرامش جزیره نشان از حضور افسانه های بادو جن می داد.قلعه پیر هرمز با دیوارهای ساروجی بلند در کنج جزیره به انتظار قدمهای جوان نشسته بود. فرش قرمز گلکی او را بداخل قلعه راهنمایی می کرد.انبارهای آذوقه ،برج دیده بانی ،آب انبارو رد پای ارواح سرگردان سربازان پرتغالی ،هرمزی را در قدم زدن بر این خاطرات یاری می کردند.

رضا قنبر می گفت که اوهم از پدر بزرگش شنیده که ناخدا محمود گفته است :سالها پیش شوهر  زنی جوان بنا به دلایلی که برای هیچ کس معلوم نیست . شبانه جزیره را ترک می کند،ودر کاغذی برای زن جوانش می نویسد))برمیگردم ،وعده دیدار ما غروب آفتاب قلعه قدیمی )) اما هیچ وقت باز نمیگردد.و مردم سالها زن را می دیدند  که قبل از غروب به قلعه می رفته و شب تنها به خانه برمی گشت . تا روزی که مثل همیشه به وعده گاه می رود .اماباز نمی گردد.مردم همگی  رفتن اورا دیده انداما هیچ کس بازگشت او را به چشم ندیده . هیچ چیز ،نه جسدی نه نشانی از او در قلعه یافت نمی شود. روایتی هست که می گویند:چندین سال بعد کسانی که غروب آفتاب در قلعه بودند زن جوانی را دیده اند که  انتهای در پشتی قلعه چشم به در دوخته بود . رضا قنبرکه 50سال دارد یکی از آنهاست:خودش بود.حاضرم قسم بخورم ،هنوز بعد از 21سال همانطور جوان بود.قرص صورتش مثل ماه شب چهارده ،بینی کوچک،لبهای صدفی که مروارید هایش را از چشم نامحرمان پنهان می کرد .با همان نگاه همیشگی که پایم را سست می کرد .

هرمزی سوار بر قایق سینه نیلی دریا را می شکافت . حس عجیبی داشت .هم گبج بود هم هوشیار . هم می فهمید، هم نمی دانست که حرف رضا قنبر را  باور کند .یا چیزی که به چشم خود دیده بود . اما او به رضا قنبر به اندازه چشمهایش اعتماد داشت. صدای موتور قایق در گوشش قطع و وصل می شد . انگار کسی دست روی گوشش بگذارد و دوباره بردارد. صدای موتور،سکوت ،صدا، سکوت، سکوت ،غروب،نگاه ،سکوت،نکاه غروب .آن چشمها جقدر به نظرش آشنا میامد؟امانمی توانست آشنا باشد او هرگز او را ……نه ،نه. دیگر نمی دانست چه درست است چه غلط ؟دهلها در سرش لیوا میکوبیدند.قایق به اسکله بندر نزدیک می شد .  هرمزی ،یک چیز را در تمامی وجودش احساس می کرد . چیزی که به او آرامش می داد. زیر لب آنرا با خود تکرار می کرد ((بر می گردم ،وعده دیدار ما غروب آفتاب قلعه قدیمی )).

                                                                                                  

                                                                                                        *هرمز-باییز 83*